تبلیغات
ساباط (کوچه های سقف دار)

من هم آدمم

تاریخ:شنبه 29 آذر 1393-06:42 بعد از ظهر

من هم آدمم و طبیعی است که مثل همه آدم ها اشتباه کنم. گاهی با خودم خلوت می کنم و همه ی ذهنم را می چلانم که مثلا یک دهه پیش کسی را آزرده خاطر کردم  و هی حرص می خورم که چطوری باید تاوان این اشتباه را پس بدهم... گاهی هم ذهنم را می چلانم و آدم هایی را می بینم که از هیچ کوششی برای آزردگی خاطرم کوتاهی نکردند... این روزها با خودم فکر می کنم تا به حال یکی از این آدم ها من را در خاطرش مرور کرده و حرص خورده که مرا آزرده خاطر کرده است؟!

پ ن: وقتی از انسانیت حرف می زنیم باید مرزهای جغرافیایی را برداریم

پ ن بی ربط: ساعت 8 و 7 دقیقه ی صبح... احساس غریبی به این زمان دارم. این ساعت برایم مرموز و البته شیرین است




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بارون

تاریخ:سه شنبه 4 آذر 1393-03:54 بعد از ظهر

آسمون تا یقه! ابریه، چند تا پرنده دارن وسط آسمون اینور اونور میرن! بارون میاد بارون میومد یه روز پاییزی بارونی ابری، یهو دلت برای وبلاگت تنگ میشه ... وبلاگی که یه روزهایی رو برات خاطره کرده. میام اینجا اما انگشتام رو کیبورد حرکت نمی کنه ( کاری که اغلب خوب انجامش میدم) یه لحظه فکرم میره پیش چیزهایی که باعث شدن از ساباط دور باشم چیزهایی که حرکت انگشتام روی کیبورد رو کند کرده...
فکر می کنم به لحظه هایی که گذروندم ، روزهایی که رفتن، آدم هایی که سرو کله شون توی زندگیم پیدا شد، آدم هایی که سرو کله شون توی زندگیم پیدا نشد... پیدا نمیشه... توی یه لحظه چند ماه زندگیم از جلوی چشمام رد میشه ... حالا به غیر از لجاجت کیبورد، واژه ها هم باهام سر ناسازگاری گذاشتن و نمی ذارن توصیف هام به یه جایی برسه... من اینجام انگشتام روی کیبورد می لغزه و توی سرم هزار جور فکر... آسمون تا یقه ابریه، داره بارون میاد...
پی نوشت: دلم برای همه اونهایی که لینکشون تو لینکستان و لینکدونیه تنگ شده برای فرهنگ و هنر ایرانی، گلابدون، شاعر شنیدنی است ( و یک نفر که لینکش اینجا نیست) بیشتر از بقیه...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگی...

تاریخ:جمعه 11 مهر 1393-08:14 بعد از ظهر

زندگی جدید، مسافرت هر هفته ای به اصفهان و زندگی توی خوابگاه ... چقدر زندگی اینطوری برام غریبه اما من از پسش بر میام اینو مطمئنم بیشتر از کلاس و درس می خوام از زندگی خوابگاهی یاد بگیرم زندگی متفاوت دخترانی از همه ی ایران... زندگی متفاوت این روزهای من؛ مهمان یکشنبه شب های خوابگاه شهدای دانشگاه اصفهان...
پ ن: چقدر چند وقته من کم میام اینجا باید خودم رو اصلاح کنم
پ ن 2: این روزها حسابی از بازی های آسیایی به خصوص والیبال لذت بردم . من ورزشکار نیستم ولی ورزشکاران رو دوست دارم :) دوست داشتم که ورزشکار حرفه ای بودم می خوام رفتن روی سکو، مدال گرفتن و طنین سرود ملی کشورم تو سالن رو حس کنم اما ...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

همه ی روزهای خوب خدا

تاریخ:یکشنبه 26 مرداد 1393-01:55 بعد از ظهر

همه ی روزهای خدا خوبند اما بعضی خوبترند.. بعضی روزها مثل 26 مرداد ماه که می فهمی دکترا دانشگاه اصفهان قبول شدی و دوباره می تونی با خوشحالی برگردی دانشگاه ... خوب تر اینگه می فهمی خدا محکم کنارت ایستاده و صداتو شنیده
پ ن: نگران منی به تو قرصه دلم ....



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بدون شرح

تاریخ:سه شنبه 21 مرداد 1393-04:11 بعد از ظهر

آزردگی خاطر یعنی دقیقا همین... یعنی یکی بیایید حرفش را بزند بد و بیراه بگوید و برود، بدی اش این است که فرصت دفاع به تو نمی دهد بدتر اینکه بی نام و نشان می آید ...

حکایت این روزهای ساباط حکایت عجیبیه، وقتی سال ها پیش این وبلاگ رو ساختم پیش بینی نمی کردم بالاخره یه روز یکی من رو به انجام کاری که دوست ندارم وادار کنه اما اعتراف می کنم که وادار شدم... مجبور شدم که نظرات وبلاگم رو ببندم کاری که هیچ وقت نکردم و البته با اون مخالف بودم (خوانندگان قدیمی ساباط این رو می دونند) اما وقتی یکی یا چند نفر نمی دونم از کجا پیدا می شن می ریزن تو وبلاگت و شروع می کنن به بد و بیراه گفتن نتیجه اش همین میشه... اول فقط اعتراض می کنند که کامنتشون مستقیم روی وبلاگ میره، بعد شروع می کنن به بد و بیراه گفتن و انگ چسبوندن بازم سعی می کنم اعتراضی نکنم اما کامنت بعدی فحش از راه می رسه اونم نه فقط من که خانواده ام رو هم شامل میشه اینجاست که دیگه کاسه ی صبرم لبریز میشه و پا می ذارم رو همه قوانینی که برای ساباط وضع کردم، نظرات رو می بندم و از این به بعد هم نظرات فقط با تایید من نمایش داده میشه...

پ ن 1: با حذف و سانسور نظرات مخالف بودم حتی تو رسانه ای که کار می کردم ولی حالا می بینم که باید بی خیال دموکراسی شد وقتی پای خانواده ام در میون باشه همه ی قوانین رو می شکنم.

پ ن 2: دوست عزیزی که تشریف آوردی تو وبلاگم و تا دلت خواست فحش نوشتی و احتمالا این روزا داری دنبال راه دیگه ای می گردی که نظراتت رو بی نام و نشون به من برسونی، ته ته همه ی حرفات این بود بهتر که رفتم...

پ ن 3: دوستان مجازی ام معذرت می خوام که با این لحن حرف می زنم روی سخنم با همون بالاییه: اینجا وبلاگ شخصی منه و هر چی دلم بخواد توش می نویسم نه به تو و نه هیچ احدی ربطی نداره اگر هم خوشت نمیاد به درک...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خسته...

تاریخ:سه شنبه 7 مرداد 1393-11:37 قبل از ظهر

خسته از مولوی و شوش به راه آهن تو...

پ ن بی ربط: خواهر زاده 5 ساله ام داره یه ماجرایی رو تعریف می کنه، بهش میگم آوا ماجرا رو از اولش تعریف کن. یه لبخند بامزه ای می زنه و میگه: اولش که خدا همه ی ما رو آفرید! ما رو بگو ترکیدیم از خنده و البته حاضر جوابی این فسقلی



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کپی، هیچ رقمه برابر اصل نیست

تاریخ:پنجشنبه 26 تیر 1393-12:05 بعد از ظهر

شاید این 4 سالی که برای نشریه کار کردیم باعث شده نگاهمان به معلولان تغییر کند. 4 سال پیش من و دوستانم نوشتن برای نشریه ای را شروع کردیم که برای معلولان بود. خوب و بد، گذشته، اما آن اتفاق شیرین برای همه تحریریه افتاده. نگاه ما به افرادی که با معلولیت سرو کله می زنند عوض شده و داریم همه تلاشمان را می کنیم تا نگاه جامعه به این آدم ها و حتی نگاه خودشان به جامعه را تغییر دهیم این که چقدر موفق بودیم بماند اما مسئله اینجاست که به معلولان و مسائل مربوط به آن ها حساس شدیم اینکه چرا جامعه نگاهش منفی و ترحم آمیز است چرا خیابان ها مناسب سازی نیست چرا صدا و سیما به این قشر اهمیت نمی دهد و ...

این بحث صدا و سیما از همه مفصل تر است خوب که نگاه می کنیم هیچ برنامه درست و درمونی! برای معلولان نیست . تا اسمی از معلولان موفق هم می آید به یاد "ماه عسل" می افتیم. آسیه می گوید از این نگاه ماه عسلی به معلولیت خوشش نمی آید من هم خوشم نمی آید. به اینکه ماه عسل گاهی برنامه دلنشینی می شود کاری ندارم به اینکه علیخانی مجری خوبی هست یا نه هم کاری ندارم بحث ما معلولان است و اینکه دلمان میخواهد این نگاه به آن ها تغییر کند.

این بحث مفصلی است، اینقدر صغرا و کبرا چیدم که چیز دیگر را بگویم J همان درد همیشگی من یعنی شبکه تابان. این همه سال کمتر پیش آمده که برنامه جذاب یا حداقل کمی جذاب از شبکه استانی یزد را ببینم و امسال هم برنامه ویژه افطار.... تابان دارد برنامه افطارش را پخش می کند و ما منتظر اذانیم یکهو چشمم به یکی از دوستان قطع نخاعی ام می افتد که به عنوان مهمان برنامه روبروی مجری نشسته، در کسری از ثانیه به یاد ماه عسل می افتم. یک کپی ناشیانه...

به اینکه دوست ویلچری من بسیار دوست داشتنی است و البته با وجود معلولیت بسیار سرزنده است درسش را خوانده و ورزش می کند کاری ندارم. حرف من است برای ماه عسلی کردن برنامه افطار شبکه تابان راه اشتباهی انتخاب شده. این برنامه نه تحرک و شکوه ماه عسل را دارد و نه اساسا می توان توی شبکه یزد با آن سیاست های "مکش مرگ ما" ی اعصاب خوردکنش، مهمانانی مثل ماه عسل داشت. هرچند مجری ( که البته افتخار آشنایی با ایشان را نیز دارم) تلاش می کرد بحث را صمیمانه پیش ببرد اما این خانه کلا از پای بست ویران است!

 خلاصه اینکه من سال هاست دنبال خلاقیت توی این شبکه می گردم و این گشتن ها هیچ سودی نداشته. عجالتا که اذان به موقع را دریابید که خربزه آب است توی این گرما....


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رینگ

تاریخ:دوشنبه 16 تیر 1393-04:15 بعد از ظهر

نمی دونم تا حالا شده احساس کنید گوشه رینگ گیر افتادین و حریف هم نامرد... سعی کنید این حس رو نداشته باشید خیلی بده :)))
پ ن: خیلی وقته که درگیر سریالای تلویزیون نمیشم آخه حوصله ندارم شونصد قسمت ببینم و تهش هیچی نشه این ماه رمضونی هم برنامه مورد علاقه ی من اذانه :) اما جسته گریخته سریال مدینه رو دیدم  و به نظرم آدما نه به اندازه ی مدینه خوبند و نه به اندازه روحی بد. به نظرم هانیه شخصیت طبیعی تری داره اون گاهی خوشحال میشه گاهی ناراحت، قهر می کنه دعوا می کنه شوخی می کنه می خنده و کلا نرماله. مدینه و روحی زیادی غلو شده هستن.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فوتبال یعنی این

تاریخ:سه شنبه 3 تیر 1393-05:39 بعد از ظهر

ایتالیا، اسپانیا، آرژانتین، برزیل، هلند ... همه و همه غریبه اند. فوتبال را می بینم اما نمی فهمم... فوتبال برای من این تیم هایی که حالا بازی می کنند نیست فوتبال برای من یعنی جام جهانی 98 یا حتی قبل تر . برزیل یعنی "ببتو" با آن اسم بامزه، یعنی دندان های خرگوشی رونالدینیو. فرانسه یعنی زین الدین زیدان مخصوصا وقتی با کله می رود توی شکم ماتراتزی! آرژانتین یعنی چشم های سبز گابریل باتیستوتا، ایتالیا یعنی آقا مالدینی و برادران اینزاگی مخصوصا وقتی روبروی هم بازی می کردند، انگلیس یعنی دیوید بکام سوسول...

فوتبال یعنی پسرها خودشان را جای این ستاره ها فرض کنند و ما دخترها یواشکی دلمان غنج بزند برای ملاحت رائول گونزالس و وقار پائولو مالدینی... ما دهه شصتی ها فوتبال دیدنمان هم شبیه بقیه آدمیزاد ها نیست.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عمو پستچی

تاریخ:یکشنبه 25 خرداد 1393-03:48 بعد از ظهر

سلام
این یه داستان چند کلمه ای هست از زبان یه پستچی میشه لطفا بخونیدش و نظرتون رو بگید بهم بگید چطور میشه این داستان ها رو جذاب تر کرد. ممنون

((یه روز خوب دیگه رو گذروندم، امروز 11 تا گذرنامه داشتم که باید زود به دست صاحبانش می رسوندم حتما می خوان برن مسافرت که درخواست گذرنامه دادن دیگه، 10 تا رو رسوندم و این یازدهمیه.  زنگ خونه رو می زنم و میگم که پستچی ام و گذرنامه آوردم. یه خانوم مسن با چادر نماز سفید در رو باز می کنه و وقتی گذرنامه رو می گیره میگه: خب پسرم حالا این گذرنامه کجاست؟

-همه جا

-نه یعنی باهاش باید کجا رفت ؟ سوریه، کربلا

-مادر جان باهاش همه جا میشه رفت

-خب این گذرنامه ای که برای من آوردی برای کجاست؟

نه بحث قایده ای نداره به صورت نورانیش نگاهی می کنم و میگم این برای مکه است! چشماش برقی می زنه و میگه: پیر شی مادر))





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :40
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo