تاریخ:یکشنبه 31 اردیبهشت 1391-03:10 بعد از ظهر

شغل خوب!!!

موضوع بحث کلاس مکالمه شغل بود، یک ساعت و نیم درباره شغل های سخت و آسون، شغل های عجیب، شغل های ترسناک و خنده دار و... حرف زدیم. کلاس تقریبا تموم شده بود که استاد پرسید چه شغل هایی تو جامعه احترام میارن و چه شغل هایی نه؟ گفتم: رئیس جمهور بودن!

گفت: رئیس جمهور بودن چی؟ احترام میاره یا نه؟!

زیر چشمی نگاهی به بچه های کلاس انداختم و یهو همه با هم زدیم زیر خنده! کسی علاقه ای به ادامه بحث نداشت.


تاریخ:دوشنبه 25 اردیبهشت 1391-11:20 قبل از ظهر

حرف حساب

یه مصاحبه ای از دکتر پاپلی خوندم که گفته بود:

3000 سال این مملکت رو مردم اداره کردند و می چرخیده ولی 80 سال است که دولت می خواهد این کار را انجام بدهد؛ در حالیکه نه خود را می تواند بچرخاند نه مردم را!




تاریخ:شنبه 23 اردیبهشت 1391-12:13 بعد از ظهر

زندگی تلخ

بعضی ها فکر می کنند زندگی مثل قهوه است همون هایی که به قول احسان خواجه امیری هر چی شکر بریزی بازم همون تلخی ناب و داره! اما من فکر می کنم زندگی مثل کاپوچینو هست تا وقتی داری می خوریش یه مزه ی خوبی میده اما همین که آخرین قطره رو می خوری دهنت تلخ میشه!

پ ن: تلخ بودن لزوما به معنای بد مزه بودن نیست.


تاریخ:چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391-02:55 بعد از ظهر

محض خاطر دلم

1-نبودنت مثل اینه که یه روز صبح ، پاشی ببینی ماهی قرمز تو تنگ بلور روی آب وایساده!

2-گاهی یه حسی دارم شبیه به این که ، دلم می خواهد دوزانو روبروی یکی بنشینم و چشم هام را به زمین بدوزم و آرام معذرت خواهی کنم. اصلا دلیلش رو نمی دونم فقط گاهی این حس بخشیده شدن را دوست دارم.

3-نمی دونم چرا ولی دلم می خواد اینطوری بنویسم. دله دیگه کاریش نمیشه کرد!

 

 




تاریخ:جمعه 15 اردیبهشت 1391-02:41 بعد از ظهر

مثل قهرمان ها

تو را مثل قهرمان های فیلم ها می خواستم. همان ها که همه کار بلدند. از موتور سواری توی صحرا و شنا توی اقیانوس! گرفته تا لت و پار کردن همه ی  آدم بدها. همان هایی که از ناشناخته ها هم نمی هراسند ، شناخته ها هم برایشان بی اهمیت است. همان هایی که حتی وقتی یقه لباسشان جر خورده و صورتشان خونی است و نای راه رفتن ندارند، باز هم پای پیاده خودشان را می رسانند به آن که باید... به من.

مثل قهرمان ها می خواستمت؛ مغرور اما خجالتی

پ ن: قهرمان های فیلم ها همه کار بلدند قهرمان های واقعی چی؟

 




تاریخ:دوشنبه 11 اردیبهشت 1391-03:02 بعد از ظهر

بازی

 چند روزی هست که دارم به بازی های دوران بچگی فکر می کنم، گرگم به هوا، گل به رنگی، یه قل دو قل، لی لی، بیست سوالی، اسم و فامیل که بدجوری وسوسه بازی اش به جانم افتاده و همه ی بازی های سال های دور کودکی! همه ی این بازی ها ساده بودند اما چیزی بیشتر از سادگی آنها برای هیجان انگیز است اینکه انگاری برد و باخت خیلی توی این بازی ها اهمیت ندارد . جایزه ی کسی که بازی را برده این است که می تواند دور بعدی بازی را او شروع کند فقط همین! همین بود که یاد می گرفتیم با هم باشیم، با هم بازی کنیم. یاد می گرفتیم اگر بازی را بردیم خیلی مغرور نشویم جایزه اش فقط شروع دور بعد است آن هم اگر مامان از توی خانه داد نزند که دیگر بس است بیا تو مشق هایت را بنویس! اگر هم باختی چیزی را از دست ندادی چون دور بعد را هم می توانی بازی کنی. نمی دانم بازی بچه های این دوره زمانه چیست. خواهر زاده ها ی من که یا نقاشی می کنند یا کارتون می بینند یا با کامپیوترشان جدید ترین مرحله گیم های خارجکی را بازی می کنند. نمی گویم اینها خوب نیست که هست برای زمانه حالا اینها هم خوب است اما  گمان نکنم توی این بازی ها یاد بگیرند با هم باشند یاد بگیرند که باختن گریه ندارد همانطور که بردن غرور نمی آورد.

 




تاریخ:دوشنبه 4 اردیبهشت 1391-05:34 بعد از ظهر

کشف

شخص بنده! کشف کردم که یک سوال الزاما نباید منطق داشته باشه بلکه باید جواب داشته باشه.




تاریخ:چهارشنبه 30 فروردین 1391-03:33 بعد از ظهر

عروس قنات

زمین ها خشکیده اند، درخت ها تکیده اند و مردم هنوز دعای باران می خوانند. مردم روستا دیگر حساب روزهایی که باران نباریده را ندارند. این روزها فقط دعای باران می خوانند و پچ پچ می کنند. حرف هایشان را می شنوم، هم دعاهایشان و هم پچپچه هایشان!

حالا حالاها باران نمیاید. این را ریش سفید ها می گویند و سر به زیر می اندازند. لب هایشان تکان می خورد، دعا می خوانند یا پچ پچ می کنند؟! می گویند آخرین امید منم. ریش سفید ها می گویند. آخرین امید منم. من، جوان ترین دختر روستا و شاید عاشق ترینشان.

می گویند قنات آب ندارد. ریش سفید ها می گویند. می گویند که خسته است که دلگیر است . من هم همینم. می گویند دلش شادی می خواهد و وقتی مادر میرود سراغ آن صندوقچه ی فیروزه ای رنگ پارچه هایش، می فهمم من انتخاب شدم.

زمین ها خشکیده اند، درخت ها بار ندارند و مردم روستا بعد از آسمان به من امید بسته اند. به جوان ترین دختر روستا که چادر سفید که جا به جا گل های صورتی دارد را بپوشد و بزک کند و بنشیند کنار قنات. تا صیغه عقدش را میان هلهله مردم و نقل های رنگی بخوانند که بشود عروس قنات.

بشود عروس قنات که قنات شاد شود و پر آب شود و سیراب کند زمین های مرده روستا را.

حساب روزهایی که باران نباریده را ندارم . فقط می دانم حالا چند روزی می شود که مردم ده منتظرند. منتظر جوان ترین دختر روستا که چادر سفید با گل های صورتی بپوشد و بنشیند کنار قنات که شاید زنده شوند زمین های مرده.

این روزها آسمان چقدر دلگیر است. خاکستری و خسته! کسی چه می داند شاید آسمان هم دلش نقل های رنگی می خواهد! می خواهد جوان ترین دختر روستا چادر سفید بپوشد و بنشید کنارش و بشود عروس آسمان. شاید آنوقت دلش باز شود و ببارد و زنده کند زمین های مرده روستا را.

پ ن: عجب بارونی اومد امروز . جانم! گمونم بعد از چند سال خشکسالی، سال خوبی بشه امسال.




تاریخ:یکشنبه 27 فروردین 1391-03:06 بعد از ظهر

سرنوشت

1-همیشه فکر میکنی اتفاقای بد مال تو فیلم هاست و کیلومترها از تو و خانواده ات دورند. همین میشه که وقتی می شنوم آرزو بعد از یه تصادف و چندین بار ملق خوردن به قول دوستش به سبک سریال کبرا یازده در حالیکه ماشین سرو ته شده بوده از شیشه ماشین اومده بیرون،باورم نمیشد. داشتم پس میفتادم. اما خدا را شکر چیزی نشده بود و سر و مر و گنده فقط در حالیکه شوکه شده بود جلوم ایستاده بود.

2-آهای با توام، این تکه تکه های من رو نمیشه دوباره به هم چسبوند تا من دوباره من بشم!

3-نمی دونم چرا اما می خوام دربست خودم رو بسپرم دست سرنوشت.

 



نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:سه شنبه 22 فروردین 1391-10:33 قبل از ظهر

رفیق

دلم رفاقت می خواد. از اون رفاقت های محکم. از همون رفاقت هایی که روی همه چیزشون میشه حساب کرد. از همون هایی که توی فیلم ها زیادند.

اون رفاقت هایی که همیشه پا هستند برات تا بگردی دور خیابون های این شهر که هیچ وقت خدا هم به هیچ جا نمی رسند. همون هایی که اگر باد به گوشش برسونه یکی بدِت رو می خواد، پاشنه کفش هاشو بکشه بالا و تمام شهر رو بگرده پی نامرد قصه و حقشو بذاره کف دستش! همون رفاقت هایی که ناموس تو، هستی اونم هست. همون هایی که می تونی با خیال راحت تموم زار و زندگیت رو بسپاری دستش.

دلم رفاقت می خواد ، از اون رفاقت هایی که هم رفیق نوشابه های خنک بعد از سینما هست و هم شب های دلتنگی، بوم به بوم میاد کنار پشه بند توری ات روی پشت بوم خونه، زیر نور مهتاب ، تا براش درد دل کنی و از غم روزگار بگی و شاید از یک جفت چشم سیاه!

دلم همین رفاقت های کوچیک رو می خواد همون هایی که همیشه همرات هست چه تو دودره کردن کلاس درسی که دوستش نداری، چه  برای خوردن یه لیوان آب زرشک ترش و خنک وسط چله تابستون.

دلم از اون رفاقت هایی می خواد که وقتی بهش فکر میکنم، یه چیزی هری تو دلم بریزه پایین  و یه لبخند گنده بشینه رو لبام. بعد سرم رو بالا بگیرم  و نترسم از این که یهو بیفتم وسط زندگی.

حتی حالا توی همین روزها توی همین سال ها ، دلم از این دست رفاقت ها می خواهد. دلم یک رفیق می خواهد.




  • تعداد صفحات :30
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...